تبليغاتX
قاب صدفی

قاب صدفی

...آن روز که همه دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش ای دوست...

تولد..

روزی پاک متولد می شویم و مسافتی به نام زندگی طی می کنیم

و روزی دیگر بدرود خواهیم گفت

رویاهایم را با حقیقت زندگی گره نمی زنم

انتظار ابی ترین روزها را می کشم

نباید شکست خورده و مغلوب،با بغضی در گلو

از پشت پنجره غروب افتاب را نظاره گر شد

نباید در حسرت شهد شیرین زندگی

ثانیه ها را به ساعت ها تبدیل کرد

و بی آرزو خواب فرداها را دید

گر چه رو به رویم دریچه ای هست

 که کلیدش را سهم من ندانستند

اما در برابر طوفان حوادث فقط می توانم

بر شانه های خسته خودم تکیه کنم

تا زمین صدای شکستنم را نشنود

برای رهایی،پر پروازی ندارم

اما احساسم به من می گوید

فردا همان رویایی است که دیروز در ارزویش بودم

زندگانی هنر ساختن پنجره بر بیداری ست

                                  زندگانی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست

                                                            زندگانی آری ، به همین باریکی ست

                                                                                          در همین نزدیکی ست

+ نوشته شده در  ساعت 1:8  توسط صدف  | 

...

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟


و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...


10543f815af7d7e7cac644ab35055155f4c_h.jpg


و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت...

....

+ نوشته شده در  ساعت 20:32  توسط صدف  | 

تسليت امامرگ ماجراي عظيمي است و مختوم ترين واقعه زندگي ماست .

هوالحق
...هر گل كه بيشتر به چمن ميدهد صفا گلچين روزگار امانش نمي دهد....

 

:بهار عزیزم:

به گرمي و سردي هوا كه فكر مي كنم ياد فصلها مي افتم و سالها ... و عمر ... و آدمها ... اون موقع يه حس خاصي بهم دست مي ده ... شايد چند ميليارد رفيق كه دارن كار مي كنن ... فقط آدم ياد خاطرات مي افته و يه لبخند تلخ ... وقتي بيشتر مي ره تو خاطره ها خنده ... و شايد اشك .

...حقيقت كه پس از مدتي به اميد خبر خوشي، داستاني و يا خاطره‌اي دوباره از راز سر در آوردم ... اما ...

تسليت ... از اين كلمه بدم مي‌آيد مخصوصاً اينكه انتظار دارد تسلي بدهد. ميدانم كه به درد نمي‌خورد.

ين روزها فقط آنان که خوبند و راست زندگي کردند به ملاقات معشوق حقيقي مي شتابند و دار فاني را به قصد حرم امن الهي با سبک بالي ترک مي گويند . و تسليت تنها براي ساکنين سراي خاکي در سوگ آن عزيز است

این تنها قطعیت دنیاست که در برابرش هیچ کاری نمیشه کرد. این جا مینویسیم، تا بگیم دوست هستیم و از غصه تو دلگیریم، و به امید روزهای بی اندوه ...

 

!در سوگ و یاد مادر  ....!

مادر بهشت من همه آغوش گرم توست
گوئی سرم هنوز بربالین گرم توست

پیوسته درهوای توچشمم به جستجوست
هرلحظه باخیال توجانم به گفتگوست

در خواب و خیال همه با توام هنوز
تنهائیم مباد که تیره است بی تو روز

دائم حریم قدس تو احساس میکنم
احساس قدس آن دم انفاس میکنم

موسیقی بهشت همانا صدای توست
گوش دلم به زمزمه لای لای توست

مادر به قصه های تو میخفت غصه ها
میرفت چشم و گوش بدنبال قصه ها

با شادیت نبود غمی را مجال ایست
امّا به گریه تو هم آفاق میگریست

صدقصه عشق بودی ومیخواندمت مدام
رفتیّ و ماند قصه صد عشق ناتمام

ای سینه داشته سپر هر بلای من
اکنون بکن شفاعت من با خدای من

امروز هستیم به امید دعای توست
فردا کلید باغ بهشتم رضای توست

این راز آن حدیث که نقل از پیمبر ست
جنت نهاده زیر قدمهای مادر ست


او اوج گرفت و رفت...

.
4076e2bde7dcfcdd637141f96c97a85de45_h.jpg

+ نوشته شده در  ساعت 15:49  توسط صدف  | 

مواج دیوانه

از دریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه میخواهند؟

چرا اینان پریشان و در به در سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟

دریا در مفابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...

آن وقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ تنها آدمها نیستند امواج هم مانند آدمها می میرند و

 این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به گورستان سواحل

 خاموش می سپارند!


a13.jpg

+ نوشته شده در  ساعت 15:12  توسط صدف  | 

مثل زندگی

این نیز بگذرد....مثل همه ی اتفاقات خوب و بد زندگی...مثل همه دوست داشتنها که در ته صندوق خاک خورده زمان مخفی شد و گردی از فراموشی پوشاندش....این نیز بگذرد....مثل همه اشکهایی که در انزوا ریخته شد و هیچ کس نفهمیدشان....این نیز بگذرد مثل همه بغض هایی که بی پروا گره کور خوردند و هیچ دست مهربانی هرگز بازشان نکرد....این نیز بگذرد مثل گذر تلخ ثانیه ثانیه های تنهایی و بیقراری و دلتنگی برای اویی که میدانی باید تنهایش بگذاری ....این نیز بگذرد مثل زندگی

aa42.jpg

+ نوشته شده در  ساعت 17:0  توسط صدف  | 

ای زیباترین لحظه ی پرشکوه ،

ای آرامش خیال و خاطر،


در کدامین روز و ساعت ،

دنبال تو باید گشت ؟!

 

سایه ات از دور دستها

فراخ و ژرف اسـت،

به اندازه ژرفنای دره امـیــد !

با چهره ای همچون صبح ســـپید...

در کدامین کوچه باغ سرنوشت ،

بـاز همنشین چشمان ترم می گردی ؟

بر کدامین قـله و در کدامین سو ،

امواج گیسویت را به رویم می گشائی ...؟!


+ نوشته شده در  ساعت 16:17  توسط صدف  | 

...



تو حرفت را بزن

چکار داری که باران نمی بارد

اینجا سالهاست که دیگر

به قصه های هم گوش نمی دهند

دست خودشان نیست

به شرط چاقو به دنیا آمده اند!

و تا پیراهنت را سیاه نبینند

باور نمی کنند چیزی از دست داده باشی ...

+ نوشته شده در  ساعت 22:3  توسط صدف  | 

و..!!

 

 دوستي،يعني پرواز

دوستت دارم ،يعني جسارت پريدن

         و

دوستم داشته باش

                              يعني بر سبكبالي من بنشين و با من بر باد تكيه كن!!!!

و عشق يعني....

                              آسماني شدن...

          و من!!!

                              بر سبكبالي كدام دوستي جسارت پرواز خواهم يافت!!!!!


 

 

aa183.jpg
+ نوشته شده در  ساعت 21:58  توسط صدف  | 

...

دوستی می‌خواهـم : نابـیـنا !

کـه خــط بـریـل بـدانــد

و فصل به فصل تـنـم را بخوانــد ...

دستـش را بگیـرم بازو بـه بازو

چشمش شــوم و عـصایــــش

دنـیا را برایـش تـعریف ‌کـنـــم

و تمام زشتی‌ها‌ی جهــان را

برای او از قـلــم بـیـنــــدازم  ...

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:49  توسط صدف  | 

...

Image hosting by TinyPic

 عشق يك تنفس آسماني از هواي بهشت است.


آدمي دايره نيست كه يك كانون داشته باشد، بيضي است و داراي دو


كانون، يك كانونش افعال است و كانون ديگرش افكار.


خدا منتهاي عظمت عالم خلقت است، عشق منتهاي عظمت آدمي.


وقتي كه قلب خشك شود، چشم نيز خشك مي شود.


دوست داشتن يك موجود ، شفاف كردن اوست


*****

+ نوشته شده در  ساعت 21:24  توسط صدف  | 

مناجاتم با خدام..000

از خداوند خواستم تا عـادتـهای زشـتـم را ترک دهـد ...

خداوند فرمود : خودت بايد آنها را رها كنی !

 

از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند !

فرمود : صبر، حاصل سختی و رنج است ، عطا كردنی نيست بلکه آموخـتـنـی است ...

 

گفتم : پس مرا خوشبخت کن !

فرمود : نعمت از من ، خوشبخت شدن از تو...

 

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نـكـنـد !

فرمود : رنج از دلبستگـیـهای دنيايی جدا و به من نزدیکـتـرت میکـنـد ...

 

پس از او خواستم تا روحم را رشد دهد ...

فرمود : نه ، تو خودت بايد رشد كنی ، من فقط شاخ و برگ اضافـيـت را هرس می كنم ، تا

بارور شوی  ...

 

از خدا خواستم حداقل كاری كند كه از زندگی لذت كامل ببرم ...

فرمود : برای همين كار من به تو زندگی داده ام !

 

نا امیدانه از خدا خواستم كمكم كند تا همان قـدر كه او مرا دوست دارد ، من هم ديگران  را 

دوست بدارم ...

خداوند فرمود : بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد ... !

aa43.jpg 

+ نوشته شده در  ساعت 21:6  توسط صدف  | 

...

                           

هر آن چه می گذرد با شتاب می گذرد

بهار هستی ما چون سراب می گذرد

خمار و خسته و خردیم در شبانه ی  مرگ

تلاش هشیاری ما در شراب می گذرد ...

زدیم نقش رهایی یکی یکی بر سنگ

و سنگ ها همه در خواب آب می گذرد

میان چاه شب ویل می کشم فریاد :

نگـــــــاه کـن!

 ز منظر ما این خراب میگذرد

غریب و عاصی و خونین فشان

 بـرخـیـــزتو ای اسیر شب !

که این آفتاب می گذرد ...

 

   فریدون فریاد (آسمان بی گذرنامه)


+ نوشته شده در  ساعت 19:5  توسط صدف  | 

لوییز زنی بود با لباس‌های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواروبار فروشی شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی‌غذا مانده‌اند. جان صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت: آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول‌تان را می‌آورم. جان گفت: نسیه نمی‌دم. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، گفتگوی آن دو را می‌شنید به مغازه‌دار گفت: ببین خانم چی می‌خواد پولش با من. جان بهش برخورد و گفت: لازم نیست خودم می‌دهم. لیست خریدت کو؟ لوییز گفت: اینجاست لیست‌ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. لوییز با خجالت یک لحظه مکث کرد. از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه‌ ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. جان با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد آنقدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند. در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت تا بیبیند روی آن چه نوشته شده است. کاغذ لیست خرید نبود دعای زن بود که نوشته شده بود: ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه‌دار با بهت جنس‌ها را به لوییز داد و همان جا ساکت و متحیر ماند. لوییز خداحافظی کرد و رفت. مشتری 1 اسکناس 50 دلاری به مغازه‌دار داد و گفت: تا آخرین پنی‌اش حلالت. فقط اوست که می‌داند وزن دعای خالص و پاک چقدر است....... دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کس داد و پاداش بسیار برد

دعا کنیم برای هم...
+ نوشته شده در  ساعت 19:2  توسط صدف  | 

 

الهه ی عشق مرا صدا زد... و

عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد. اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد... آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند. آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد. و چه زيباست ديدن شوق زندگي در چشمان يك دوست

 

...

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:53  توسط صدف  | 

يادم باشد جواب كينه رو با كمتر از مهر وجواب
دو رنگي رو با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و برروي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست…
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
به دنيا آمده ام … نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
….
يادم باشد زندگي را دوست دارم
….
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان
بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:44  توسط صدف  | 

صدف تنهایی!000

 

 



 

بسترم ، صدف خالی یک تنهاییست ...

  و تو چون مروارید ،

گردن آویز کسان دگری ...!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:32  توسط صدف  | 

هوای جنون

هـوا ،هـوای جـنون است

 

بـادی نـرم و بارانی ريز و مداوم

 

زمين خيـس و نمـناک

 

آميخته به عطر خاک و باران

 

قرار مانـدن نـدارم

 

اصلا قرار نيست كه بمانـم ...

 

 

می دانـم زمانش فـرا خواهـد رسيـد

 

و آنگـاه آرامـشی ابـديـست

 

زمين مرا در آغـوش خواهد گرفـت

 

چنان تـنگ که تـنهايی از پـيکرم رخت بـنـدد

 

و مـن در آغـوشـش ، آرام بـگیـرم ...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:30  توسط صدف  | 

چه دنیایی شده دنیای ما

 

چه دنیایی شده دنیای ما

 

 در کنار هر خیابان عشق را

 

چون بساطی پهن کرده

 

 می فروشند این زمان

 

 وای از این نامردمان!

 

عشق دیگر پیش پا افتاده است

 

 هیچ قلب عاشقی در سینه یک شخص نیست

 

سینه ای با سینه ای همدرد نیست

 

 شرم دارم بازگو سازم ولی

 

عاشقی دیدم که روی شیشه دکان قلب خود نوشت:

 

"عشق با نازلترین قیمت بیا حراج شد...!"

+ نوشته شده در  ساعت 18:3  توسط صدف  | 

 

كاش روياهامون روزي

حقيقت مي شدن

تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدن

سادگي مهر و وفا قانون انسان بودنه

كاش قانون هامون يكم رعايت مي شدن

اشكهاي همدلي از روي مكر است و فريب

كاش روزي چشمهامون با صداقت می شدن

گاهي از غم مي شه ويرون این دلم

اي كاش بين دلها

غصه ها مردونه تقسیم می شدن

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:54  توسط صدف  |